|
مجرم قلب پاره پاره ام به کجا چنین دوان
ببین ... جیرجیرک شبهایت چگونه بال و پرش شکست که مرد چشمان زیبایش که شهره ی شهر بود کور بهر گریه ز رفتنت شد و ساز شکسته اش به میان کنج دیوار خزید آه ... مجرم دل شکسته ام ... نرو ... مرا ببین ... چه کرده ام ... چه گفته ام ... حال که عاشق شده ام می روی ... پس من چه ... باشد ... برو ... اما لحظه ای درنگ ... نیم نگاهی به رویم و گوش به حرف هایم که ستاره ات را ببین ... چگونه در اوج عاشقی اش ... گور قلبش را حفر می کند ... بی آرزویی اش را به دوش می کشد ... و مرگ را به جان می خرد . ( ستاره )
من در میان هجوم ناباوری عشق زاییده شدم نام عاشق به روی جانم گذاشتند سیرتم را به مجنون لقب دادند دستانم را قطب بی کسی خواندند آوایم را سوزناک ترین نغمه ی درد حفظ کردند نگاهم را کور بهر انتظار دانستند و دلم را به آواره گی روزها سپردند غافل از آن که بدانند ... من هم هستم . ( ستاره)
ستاره با مرگ بر سر گورش ناز مهتاب را نگاه می کردند
ـ راستی ستاره چرا جای قلبت خالی ست او گریه را سر داد .... و تکه های قلب مدفون در خاک را نشان زد مرگ فریاد زد ... گریه کرد ... دستانش را گرفت ... و با او عهد یاری بست و رفتند فردای آن روز بر سر گور ستاره ... کاکتوسی را کاشتند و با اشک کلاغ نوشتند ... ستاره ... مرحم تکه هایت را آوردیم اما ... تو رفته بودی . ( ستاره )
قلم محبوس در قهر ... واژه ها از دست فراري ... كاغذ بي عبور خط ها ... وفا در انتظار مرگ تنهايي ... قلب شكسته به دنبال ضماد ... چشم التماس بي وفايي اشك ... كاكتوس زيباتر بهر زشتي رز ... غروب منفورتر از طلوع سپيد ... كلاغ مجنون وار ادعاي قناري ... فرياد سكوت با ابهت از سكوت فرياد ... ديوانگي آشفته در پي عاشقي ... و ستاره در جستجوي گور شب ... آري ... همه شيدا در پس قهقهه خون آساي عشق . ( ستاره )
راه رفتنم را آغاز کرده ام هیچ کس نیست ... سرما و سکوت چند قدمی می روم بدون نگاهی به پشت سر چه شنیدم ... گفتی نروم ... می خندم و بر می گردم ... اما افسوس ... حتی خیال تو هم از من فرار می کند باز رویا بود گفتن نرو ستاره ی تو می روم و اشک پیرهن سپیدم را رنگ آبی می زند قلبم از جا می کند و تکه هایش را نشان خود روی زمین می گذارم دستانم همدیگر را در آغوش می گیرند نا جای خالی دستانت پر شود و گیسوانم را با هوهوی باد آشفته می سازم که غریبی بوسه هایت را نکند آری ... من میروم تا در گور تاریک شب خاک شوم و هنوز حسرت گفتن تو را به دوش می کشم که بگویی ... ستاره ی شب هایم نرو . ( ستاره )
شب است ... تیغ و رگ و تنهایی و من با هم جدال می کنیم تیغ از طناب دار می ترسد و افشا می کند : مرا قاتل تو می شمارند رگ از پریشان شدن خونش ناله را سر می دهد و می گوید : من طاقت دوریش را ندارم تنهایی از بی وفا شدن من گریه را آغاز می کند و من فریاد را سر می دهم مرگ را نوید می دهم : که من هم آمدم . ( ستاره )
قاتل قلب مرده ام ... بايست ... نرو ... ببين ... بشنو ... صداي هق هق ديوارها را كه بهر مردنم ناله سر مي دهند پنجره ي كوچك آبي ام را كه كور بهر ديدن شده است كاكتوس هاي غريبم كه زيبايي شان را از ياد برده اند و كلاغ سياه دوست داشتني ام كه اشك چشمش ديوانه ام مي كند آه ...اي قاتل قلب مرده ام ... ببين ... بشنو ... كه اشك هايم چگونه دنيا را باراني مي كند گور قلب شكسته ام را به چه بهايي حفر مي كنم و بي آرزويي ام را به تاوان مرگ به دوش مي كشم آري اي قاتل قلب مرده ام ديدي ... حالا بگو ... آيا اميد خوشبختي تو مرگ ستاره بود ؟ ( ستاره )
مسكوت تر از روزهاي گذشته فرياد سكوت را سر مي دهم گل و لاي كوير را به خستگي پايم فرا مي خوانم و چشمانم را در فراسوي غرورانتظار گم مي كنم من ويرانم ... نابودم ... يا كه نه در ميان شراب وار بودن دنيا مستم نمي دانم ... خدايا ... در مرحله سلوك عشقت گريبان گير شدم و حال لحظه هاي جنون دوريت را مي شمارم آري خدا ... من بهر ما شدنمان مرگ را منتظر مي مانم . ( ستاره )
ببين ... بشنو ... كه تنهاتر از تنهايي منم آري اين منم ... كه در سكوت دريا فرياد را سر مي دهم اشك هاي خدا را خريداري مي كنم از گلبرگ سپيد مغرور ابر لباس عروس مرگ مي پوشم و راهي به سوي اعماق خلسه هاي بي آرزويي ام مي شوم من ... حيوان ناطق ... ستاره ي غرق شبنم اميد را فراموش كردم دلش را به عبور پاهاي پياده ي سياهي سپردم و خنده هايش را به بهاي اندكي به گريه فروختم آري .. من .. ستاره را كشتم زير هجوم آوار بي كسي . ( ستاره )
در عبور سايه هاي تيره ي شب آرزوهايم را گم مي كنم به تلاطم امواج خروشان باد تنم را مي سپارم زير سرماي وجود بي آرزويي جان دادنم را جشن مي گيرم دلم را با دستان بريده از تكه هايش مرحم مي گذارم و اشك هايم را با پايكوبي اشك يخ زده ي خدا همراه مي سازم شايد مرده ام ... نمي دانم ... شب جشن آسمان من ستاره ... چرا بايد به ميان گورها رقص به پا دارم ؟ . ( ستاره )
مرگ در را باز كنم ... منم ... مني كه در هجوم سايه ها سكوت را فرياد مي كنم مني كه عبور خط جاده ها را با اشك چشمم نشان مي زنم مني كه تنهاتر از تنهايي قلب شكسته ام را ياري مي دهم مرگ ... منم ... مني كه روزگاري خنده از لبهايم فرار نمي كرد اميد شام شبم و عشق روزي دلم بود و نقره اي ترين ستاره ي شب صدايم ميكردند منم ... نگاهم كن ... گريان از بي وفايي عشق شانه هايم رنجورتر از درخت تبر خورده و دلم ... مرگ در را باز كن ... منم ... منم ستاره ... . ( ستاره )
تنهايي بس است ... فرياد نزن ... بيداد نكن ... به خدا ديوانه شدم ... منم خسته ام ... منم دل شكسته ام ... رهايم كن ... چرا به قلب كوچكم نگاه نمي كني كه رنجيده تر از قبل نفس مي كشد چرا تكه هاي پاره ي تنم را زير آوار بي آرزويي نمي بيني چرا به دستان يخ زده ام از بي مهري عشق طعنه مي زني بس كن ... چه قدر گريه هايم آسمان را باراني كند فرياد هايم باد را آشفته سازد وشبها پشت پنجره به انتظار بنشينم آري تنهايي ... بس كن ... رهايم كن ... من مرده ام ... من دگر جاني براي زنده بودن ندارم . ( ستاره )
دوباره با تكان واژه ها از خواب بيدار ميشوم با برف زمستاني رويم را پاك ميكنم چشمانم را به عاشقي باد بهر معشوقي كوه مي دوزم به خورشيد پشت مي كنم كه سياهي شبم را از من ربود و بر روي ماسه هاي ساحل تنهايي ام زانو مي زنم واي ... باز شروع بيهودگي ... آواز سوزناك غم ... باز آرايش خاطرات تلخ ... پايم بسته است ... روز شروع شده است و من مجبور به جنگ با روز بهر تاوان خاموشي خود . ( ستاره )
محبوس ... مجنون ... ديوانه ... مست ... گنگ ... مغرور... رويا ... سكوت ... آواره ... غم ... زيبا ... تنها ... يا ستاره ... نمي دانم من كيستم آري ... خنده سر مي دهم ... و باور نمي كنم اين همه نام دارم و هنوز خود نمي دانم كيستم .
اسب سپيد آرزوهايم را گم كرده ام نمي دانم در كدامين سو جايش گذاشته ام به دنبالش مي دوم ... مي گردم پريشان تر از قبل اما نه ... دوباره اشتباه مي روم مي ايستم ... كمي ذهنم را به رقص ياد ها وا مي دارم اينجا ... نه آنجا ... نه جايي نيست راستي ... من كه آرزويي ندارم پس بيهوده بود گشتن من . ( ستاره )
سفرم را آغاز كرده ام تنهايي ام را به دوش مي كشم ديوانه وار خود را به تحمل غصه مي زنم مرگ را به جشن شادي غمم دعوت مي كنم سكوت ديوارها را نااميدانه فرا مي خوانم بر زخم خنجرحرف هاي دگران مرحم صبر مي گذارم شب مي شود شروع ميكنم به ميان جاده ها گور خود را حفر مي كنم گريه ميكنم ... قهقهه سر مي دهم ... با نواي باد مي رقصم و با گريه ي ابر ها خود را پاك مي كنم دگر وقتش فرا رسيده كفن سياه را به تن مي كنم دلم را نويد صبر مي دهم و به ميان گور آسوده مي خوابم من .. ستاره .. مسكوت ... مبهوت ... در او ج بي آرزويي ... تنهاتر ار تنهايي زنده به گور مي شوم . ( ستاره )
باز شب است صداي هق هقم با غم مي رقصد وجود خاليت آراسته تر از قبل خود نمايي مي كند جاده هم با من ناله سر مي دهد چشمانم را سوي پنجره مي برم اما بيزار از ديدن باز شب است مهتاب خانه اش را گم كرده است باد آواز جدايي مي خواند ابر اشكش يخ زده و برف مي بارد و من تو را نمي بينم آري باز شب است اشك هايم عرش را به صدا در مي اورد دلم دوباره ميشكند و نبودنت نفسم را مي گيرد . ( ستاره )
با ور نمي كردم كه مرا در سكوت ديوارهاي آبي تنها بگذاري در موج كوبنده ي زخم عاشقي به رهايي بسپاري بلور شيشه اي عمرم را با فرياد هايت خرد كني كلبه ي لب دريا را با تبر نفرت دلت به ويراني بياندازي دل كوچكم را در عبور لحظه ها به بازي زمان بفروشي ومرا در صعود كوه عشق به دره ي ناكجا آباد تبعيد كني آري باور نميكردم اما اكنون ... باید باور کنم ... چون دوريت ثانيه به ثانيه خاموشي را به ستاره هديه مي كند . ( ستاره )
از آن زمان كه رفته اي ثانيه ها مي گذرد اما ياد تو هرگز آري من در حصار آبي اتاقمان خط هاي انتظار را مي كشم به ياد ماسه وار بودنمان ماسه هاي دريا را تك به تك مي شمارم با نشان گرمي دستت به روي دستم كاكتوس هايمان را نوازش ميكنم بر بال كلاغ ها نامه ي دلم تنگ است را نشان مي گذارم من و تو ما بوديم گريه هاي خدا را لمس كرديم پيوند قيامت عشق را بستيم و بر ديوانه بودن جدايي خنده زديم تو رفته اي مي دانم خواهي آمد چون ... من و تو ما بوديم . ( ستاره )
لعنت بر تو اي آسمان سياه كه مرا در خود جاي دادي لعنت بر تو درياي آبي كه ماسه وار بودنم را غرق نكردي لعنت بر تو اي عشق كه بر من زنجير ديوانه گي زدي لعنت بر تو اي معشوقم كه ادعاي استواري البرز را داشتي و لعنت بر خودم كه صداقتم را حرام دروغ هايت كردم باور نمي كنم مني كه نفرين را آوازه ي دوزخ ميشمردم... حالا آشناي زبانم سازم آري من خود نفرين شده ي روزگارم پس مي گويم لعنت بر تو معشوق ترسويم . ( ستاره )
بشنو مرد رشته كوه هاي البرز صداي تكه تكه هاي قلب دختر تاريك شب را به زير پايت ببين دست هاي زخمي ام را از تاوان بي گناهي عشق و بگو به چه جرمي مرا نفرين رفتن كردي من كه شب هاي سپيد را آرزويت كردم خدايم را با تمام وجود به تو بخشيدم من كه ديوانه ات بودم صداقت را مدرك خود داشتم حالا بگو به چه جرمي بايد بر سر گور خود بنشينم ... گريه را سر دهم ... يادت را فراموش كنم باشد ... باشد ... با حرف هايت خنجر مزن بر دلم فريادت را نثارم مكن به خدا مي روم اما نه به سوي جاده هاي خوشبختی من به ميان گور ... به زير خرمن ها خاك ... با سنگيني غمم ... با قلب شكسته ام ... بدون فراموشي ات ميروم تا بميرم . ( ستاره )
من ... ستاره ... ناپاك تر از روزگار مي شوم دستانم را قطع بهر گرفتن تنهايي تنهايان مي كنم چشمانم را به كوري مي سپارم و نور اميد را به سخره مي گيرم پاهايم را به بي راهه هاي نابودي مي سپارم دلم را گور صدا مي زنم تا مدفن پاكي شود آري اي راهي رفتن اينك ستاره مي ميرد و جاي آن سياهي خود را نمايان مي كند چون ستاره هيچ گاه مهم نبود . ( ستاره )
سكانس اول تو مي آيي و دلم را غرق شادي مي كني بر گيسوانم بوسه ي عشق را مي افشاني لبانت را جز دوست داشتن من تكان نمي دهي و من ديوانه وار به شوق وصلت انتظار مي كشم سكانس دوم من عاشقت مي شوم نگاهت را مي پرستم مجنون وار غرورم را به پايت خرد مي كنم مبهوت وار و نامت را در قلبم مي نويسم سكانس سوم تو دانستي كه تو را مي پرستم بي اختيار سرد شدي از بودنم دستانم را تشبيه به يخي گل يخ مي كني و دلم را جز يك اتاق تاريك قرمز نمي بيني سكانس چهارم تو ميروي بي آن كه نگاهم كني من اشكهايم را در تنگ بلور عشق نثار راهت مي كنم از تو التماس مي كنم بمان و تو خنده را سر مي دهي و مي گويي بمانم ؟ وقاصدك ها ذدر عزاي دلم پايكوبي مي كنند سكانس پنجم تو رفته اي و من در حصار آبي تنهايي ام شادي را گم مي كنم قلبم شكسته تر از درخت تبر خورده اي مي بينم واژه ها گنگ تر از قبل از من فرار مي كنند آري تو رفته اي و من هر روز بيشتر از ديروز زير شكنجه ي بي وفايي جان مي سپارم . ( ستاره )
تو را در سكوت سايه ها گم مي كنم در هوهوي آتش برگ درختان جان مي سپارم و در مرداب نيلگون عشق غرق مي شوم با ورم نمي شد آن قدر دوريت جانم را بگيرد لرزش دستانم آبروي دل را ببرد و چشمانم بعد انتظارت سوي ديدن نداشته باشد تو رفته اي ... دلت را مرحم كني گفته اي خواهي آمد اما من چه ؟ تكه هاي شكسته ام را چه كسي جمع كند بر گريه هاي هر شبم چه دليلي آورم و واژه هاي پاره ام را را چگونه به زبان كشانم تو رفته اي ... مي آيي ... من آنروز را انتظار مي كشم اما مي ترسم بيايي و جز يك ستاره ي خاموش نبيني . (ستاره )
پيله ي تنهايي ام را مي شكافم دست در دست تو تا خدا شدن پر مي گشايم تو كيستي ... كه سالها به انتظارت جاده را باراني كردم گل هاي كاكتوس را مهرباني دادم كلاغ را به پر گشايي سپيدش مي سپردم خورشيد را به سخره مي گرفتم با ماه درد دل مي كردم و شب ها از سكوت بي كسي ام ماسه هاي دريا را مي شمردم تو كه هستي ... نمي دانم ... مرد البرز ... نيمه ي گمشده ي من ... معجزه ي تنهايي ام ... خداي عشقم ... نمي دانم ... مهم اين است هستي كه با من باشي . ( ستاره )
قلم را به دست مي گيرم نگاهش را سوي واژه ها مي چرخاند و شروع به بوسه زدن روي كاغذ مي كند من در دايره ي قلم ... واژه و كاغذ محبوس شده ام هيچ راهي نيست هر طرف راه ميروم بن بست واژه ها تنهايي ام بيداد مي كند به خود مي پيچم داد ميزنم مست ميشوم گنگ مي مانم واي چه مي بينم نوري ميدرخشد دستي پيله تنهايي ام را ميشكافد او همان است كه تنهايي اش آوازه جهان است درست ميبينم ... خواب نيستم آري ... او همان خداست كه روزها انتظار نگاهش را مي كشيدم . ( ستاره )
ديشب از گريه هاي سركشم آسمان باراني شد ناله هاي سوزش وارم باد را به صدا واداشت شكستن قلب كوچكم ابر را به غرش جنباند آري تو رفتي و بي وفايي در عشقمان نويد پيدا كرد و امشب ميان پايكوبي وصالت بهر دگري ستاره مي ميرد . ( ستاره )
من مرده ام بالاي گور خود مي ايستم چه مي بينم ميان كفن پوش سپيدي خوابيده ام آرام و بي صدا قاتل جان خود بودم كنار مزارم مي نشينم ... دست روي صورتم ميكشم... براي خود گريه ميكنم ... كسي نيست ... ياد زنده بودن آزارم مي دهد ياد روزي كه تنهايي ام را فروختم اما فردا دوباره پيش خودم بود ياد قلب شكسته ام را كه از زير پاي عشق جمع مي كردم و دستانم غرق به خون مي شد ياد پاهايم كه هر شب دلداري اش ميدادم از درد بي رهرويي و ياد روزي كه به قله ي بلند عاشقي رفتم اما معشوقم مرا به ته دره هل داد گريه ام پاياني ندارد دوباره خود را نگاه ميكنم آري من مرده ام .... شادتر از ديروز زنده بودنم كه بالي براي پرواز نداشتم جسمم را تنها ميگذارم و پرواز ميكنم . ( ستاره)
باورم نمي شد در ميان بهت سكوت عاشقي اش به من بگويد شبهاي بي ستاره هم زيباست بي خبر از آن كه باور كند دل من در خلوت آبي ام شكستن را مزه مزه كرد باورم نمي شد در اوج اميد عشقش خاطر مرا مدفون زير آوار نفرت كند و بگويد آرزوهايم را زير قدم هايت جا گذاشتي باورم نمي شد در ديوا نگي شعرهايش دوست داشتن را همراه هميشگي خيانت بداند آري ... هرگز باورم نمي شد كه بگويد شبهاي بي ستاره هم زيباست هر چه باشد سياهي يكرنگ است و يك رنگي هميشه زيباست . ( ستاره)
تابش خورشيد تنم را تازيانه مي زند بال هاي آبي ابر مرا به كجا مي برند باد سوسويش را نثار چهره ي غم گرفته ام مي كند و در آخر ... مرا از آسمان به زمين تبعيد مي كنند به روي زمين روزگار عاشقي را لمس كردم روز اول عشق را شناختم ... روز دوم با او زندگي كردم ... روز سوم دلم را ربود ... روز چهارم غرورم را به پايش باختم ... روز پنجم آگاه ز دوست داشتنم شد ... روز ششم مرا ديوانه تر ديد ... و روز هفتم مرا از خود راند ستاره ي تبعيدي بودم كوير آسمان مرا نطلبيد زمين هم پاي همراهي را نداشت ... منگ بودم ... ديوانه شدم ... پا به گورستان عشق گذاشتم هيچ كس نبود ... سرد بود و سكوت ... من بودم و من ... زانوانم خميد ... گريه شروع شد و تنهايي ام بيشتر خود آرايي كرد ندانستم چه شد ... دستم را به تيغ مرگ سپردم فقط خون بود و من ... من بودم و خون لحظه هاي آخر بود .. نفس را آزاد كشيدم ... به ياد هفت روز عشق خنده بر لب زدم ... نگاهم اميد آخرش را سوي آسمان ... سوي زمين برد اما هيچ .... من از عاشقي زير تيغ مرگ جان سپردم . ( ستاره )
|
About![]()
من ستاره . متولد 1365 . دانشجوی روانشناسی .عاشق خدا . دوستای عزیزم رو دوست دارم . هیچ واهمه ای ندارم از اینکه دیگران راجع به من چی فکر میکنند .از بی عدالتی رنج میبرم . از دروغ و نیرنگ بیزارم . رنگ آبی رو می ستایم . کاکتوس رو بوسه میزنم . کلاغ رو نوازش میکنم و از غروب متنفرم .
Home
|