نگریستن, عشق , انتظار, مرگ
ديشب گريه را بين كل آدميان سر دادم و فرياد زدم : خدايا چرا من تنهايم و بي كس ... آن گاه بود كه باران باريد و خدا هم نواي من گريه كرد و گفت : اي بنده ام نا شكر نباش چون من هم تنهايم و بي كس . ( ستاره ) آن قدر شعر نوشتم كه سفيدي كاغذ از من فرار مي كند ... آن قدر قلم در دستم چرخيد كه از شدت آن مرد... آن قدر كلمات را با رنگهاي گوناگون فريب دادم كه تمام شد... آن قدر كلمات را با قلم شعر كردم تا تو دلم را دريابي اما افسوس ... كه مرا ديوانه مي پنداري و در حال گريزي . ( ستاره ) زمين لرزيد ... آن گاه بود كه خدا برخاست تا به نزد بندگانش بهر جواب گرفتن از هر گناهي بيايد ... اما باز او بود كه فرصتي آبي را به بندگانش داد و زمين از حركت ايستاد . ( ستاره ) من خورشيد را ديدم ... بر روي ماه قدم زدم ... و با ستاره صحبت كردم . سراغت را گرفتم اما چيزي نگفتند . پس همه جا را گشتم .. همه جا را رفتم .. و آخر فهميدم كه جستجو بيهوده است زيرا خدا خانه ي تو در قلب من است . (ستاره ) سحرگاه با صدای گريه ي خود بيدار شدم .. فرياد زدم خدا مرا تنها مگذار در سكوت آبي خود .. فرياد زدم .. جوابم نداد و خوابيدم .. و در خواب ديدم تمام لحظات خدا مرا صدا ميزد و صداي من پژواك صداي او بود . ( ستاره ) نمي دانم چه كرده ايم كه خدا هم از دست ما گريه ميكند ... شايد روي گور مردي نشسته ايم و به عاقبت او خنديده ايم ... شايد دست گدايي را كه به سوي ما دراز كرده است از پشت بسته ايم ... شايد هر شب در گوشه اي از تاريكي به دور از چشم خدا گناه كرده ايم ... شايد دوستي را با آماج تهمت و بلا كشته ايم ... شايد فكرهايي كه در سر جا مي دهيم جز پليدي چيزي نيست ... يا شايد با دست من و تو براي هر كسي چاهي كنده ايم ... من نميدانم چه كرده ايم اما ميدانم دگر فراتر از هر چيز رفته ايم كه خدا هم از دست ما گريه مي كند و باران مي بارد . (ستاره ) هر كس به خدا هديه ای داد . يكي شتر ... يكي پول ... يكي غذا .... اما من چيزي نداشتم . دلم گرفت و گريه كردم و اشك هايم را در شيشه اي به خدا دادم گرچه همه مرا مسخره كردند .. اما در خواب ديدم تمام هديه ها دست نخورده است جز هديه ي من .. چون خدا با اشك هاي من صورتش را مي شست . (ستاره ) مرا ديوانه پنداشتند چون مي خواستم قانون زندگي را با متفاوت بودن تجربه كنم . مرا عاشق پنداشتند چون ميخواستم حرمت عشق را كمي زيباتر بر بوم نقاشي ام رنگ كنم .مرا كافر پنداشتند چون مي خواستم گريه هاي خدا را با دستان خودم پاك كنم . مرا رسوا پنداشتند چون مي خواستم فرياد سكوت را با خودشان قسمت كنم . آري ديوانه .. عاشق .. كافر .. و رسوا پنداشتنم تا مرا از يادهاي خود محو كنند . (ستاره ) روزها مي گذشت و تو هر روز اميد انتظارت را تازه مي كردي و من هم نوا با اميد تو قصر عشقمان را ميساختم . اما افسوس كه خبر نداشتم پايان انتظار تو رفتن من از زندگيت بود . ( ستاره ) به نام مرگ كه روزگاريست انتظارش را مي كشم اما هر روز بيشتر از ديروز از من گريزان ميشود . به نام تنهايي كه سالهاست همراه با من در كوچه سارهاي بي انتهاي هستي قدم ميزند . به نام گريه كه مدتهاست مونس شبهاي بي كسي تاريك پر اضطراب من است . به نام غصه كه انگار در اين دنياي پهناور كسي را جز من بهر شكستن پيدا نمي كند و به نام يار كه هر وقت با تمام وجودم دل به آن بستم مرا از خود راند . ( ستاره ) سر به ديوارها مي كوبم و از ابله بودن مردم گريه را سر مي دهم آري از ابله بودن مردمي كه فرياد آزادي را با زنجير دستهايشان خفه ميكنند مردي را سرور خود ميكنند غافل از آنكه شيطان روزگار است خون پاك برادريشان را به ناپاكي روزگار تقديم ميكنند نون سفره ي يتيمي را با لذت تمام ميخورند و قهقهه سر ميدهند مردمي كه حتي به خداي خود هم دروغ ميگويند آه سر ميكوبم و گريه ميكنم و فرياد ميزنم اي ابلهان پول پرست تا به كي ميخواهيد با وجدان ناپاك خود شب را به روز و روز را به شب برسانيد .( ستاره ) من كيستم ؟ حضوريك غم در ميان هلهله ي شادي رقص آور روزي بر سر عشق من و رقيب در گوشه اي روي دو كاغذ اسممان را نوشتي روي يكي از كاغذها نام من وروي ديگري نام رقيبم . در دستانت آنها را تكان دادي ويكي از آنها را برداشتي نام رقيبم بود براي بار دوم برداشتي باز نام او بود وبار سوم باز او بود......... گفتم : شايد قسمت است كه در تب عشقت بسوزم وبميرم و تو با او رفتي ومن كنار كاغذها همان جا ماندم .آنها را برداشتم... بوسيدم و بوييدم چون دست تو آنها را لمس كرده بود چون نفس تو آنرا نوازش داده بود. ناگاه كاغذها را باز كردم آه خدايا .... ميداني چه ديدم ؟.... ديدم كه تو بر روي هر دو كاغذ اسم رقيبم را نوشتي واز نام من هيچ خبري نبود ... (ستاره) عشق عشق مي آفريند عشق زندگي ميبخشد زندگي رنج به همراه دارد رنج دلشوره ميافريند دلشوره جرات ميبخشد جرات اعتماد به همراه دارد اعتماد اميد مي آفريند اميد زندگي ميبخشد زندگي عشق مي آفريند عشق عشق مي آفريند . لحظاتي هست كه آرزو ميكنم قايقي باشم براي تو قايقي كه تو را پيش راند هر جا كه تو بخواهي قايقي كه ظرفيت كافي داشته باشد براي تمام باري كه با خود به دوش ميكشي قايقي كه هيچ وقت واژگون نشود بي توجه به اين كه تو چه قدر ناآرامي بي توجه به اين كه درياي زندگي كه ما آسان پيش ميرويم چه قدر طوفانيست. (مارگوت بيگل) اين باد است كه به نيمه شبان بر پنجره ام ميكوبد اين باران كه به اتاقم مي بارد آرام اين روياي خوشبختي من است كه چون باد ميگردد در دلم اين وزش نگاه توست كه به نرمي باران تسخير ميكند دلم را . اكنون بيا قايم باشك بازي كنيم اگر خود را در قلب من پنهان كني به سادگي قادر به پيدا كردن تو خواهم بود اما اگر خود را در زير پوست خود پنهان سازي ديگر يافتنت چندان آسان نخواهد بود . توبيش از خورشيد روز و ستارگان شب ازادي ان گونه كه رهايي ات در بند حضور اين و آننيست تو آزادي هنگامي كه چشم خود را بر همه ي اين چيزها مي بندي اما برده ي كسي هستي كه عاشق اويي و برده ي تو كسي است كه عاشق توست . دو خط موازي زاييده شدند. پسركي در كلاس درس انها را روي كاغذ كشيد . ان وقت دو خط موازي چشمشان به هم افتاد و در همان يك نگاه قلبشان تپيد و مهر يكديگر را در سينه جاي دادند . خط اولي نگاهي پر معنا به خط دومي كرد و گفت : ما مي توانيم زندگي خوبي داشته باشيم ... خط دومي از هيجان لرزيد . خط اولي : .... و خانه اي داشته باشيم در يك صفحه دنج كاغذ .. من روزها كار ميكنم . ميتوانم خط كنار جاده ي متروك شوم ... يا خط كنار يك نردبام . خط دومي گفت من هم ميتوانم خط كنار يك گلدان چهار گوش گل سرخ شوم يا خط كنار يك نيمكت خالي در يك پارك كوچك و خلوت ! چه شغل شاعرانه اي ...! در همين لحظه معلم فرياد زد : من تولدی دیگر را تجربه کردم انگاه که تن وجانم شیفته ی انسان دیگری شدند و با او پیوند یافتند . عشقی که هر روز خود را تازه نکند اندک اندک به عادت تبدیل میگردد و رنگ بردگی به خود می گیرد .
| Design By : Night Skin |

