تبليغاتX
نگریستن, عشق , انتظار, مرگ


نگریستن, عشق , انتظار, مرگ

درياچه ي مشكي آسمان را با نيلوفرهاي نقره اي اش تقديم به وسعت چشمان زيبايت ميكنم ... گلهاي ارغواني غروب خورشيد را به نام لبان عشق بر انگيزت رقم مي زنم ... سوزندگي گرماي بيابان زرد كوير را با دستان نرم و مهربانت همراه ميسازم ... و در آخر دل كوچك آبيم را هم قدم دل رنگين كماني ات مي كنم ... تا بداني ... تو تنها يار من هستي . ( ستاره )

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 10:42 توسط ستاره| |

روز جشن فرشته هاي خدا بود بر روي زمين . هر فرشته اي براي هر كس يك گل آرزو را برآورده ميكرد . فرشته ي من از من پرسيد : آرزويت چيست : گفتم مرگ . با تعجب پرسيد : چرا ؟ آهي كشيدم و گفتم : مگر يك آدم تنها در دنيا هم آرزويي دارد . آنگاه بود : كه فرشته ام شروع كرد بر مرگ من گريه كردن ... ( ستاره )

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 0:48 توسط ستاره| |

به نام او كه هرچه مي پرستمش باز او را كم دارم ... سلام ميكنم به همه ي دوستاي عزيزم كه هيچ وقت منو تنها نذاشتند ... امروز ميخوام جواب خوبياتونو بدم ... داداشي كوچولوم بابك گلم خيلي دوستت دارم به من ميگي معجزه اما خودت معجزه اي ... عليرضاي عزيز داداش بزرگم با بودنت شادم ... آرش عزيز کماندار لحظه های عشق  شعرات معناي كل زندگيمه زنده باشي ... فرشيد عزيز سكوتت رو شكستي و حرمت دوستي رو به پا داشتي ... علي و رضاي عزيز دسته هاي گلتون رو هميشه تو قلبم نگه ميدارم ... امير عزيز مفهوم شعراتو با تمام وجود درك ميكنم ... سعيد و متين عزيز سر زدناي پر مهرتون دل تنگيمو از ياد ميبره ... ري مستريو عزيز نگاهت به همه چي زيباسي پس زيبا باش ... شهاب عزيز من اگه نيومدم اما تو با قدمهاي مهربونت منو شرمنده كردي ... رضاي عزيز ( اشكهاي تنهايي عشق ) ميدونم تو وبلاگت كم كاري ميكنم اما به بزرگي خودت ببخش ... سورنا عزيز  با خوبيات منو خجالت زده ميكني ... هيچ كس عزيز اگه نامي نداري اما براي من بهتري نامي ... امید عزیز درسته که نیستی اما من هستم و دلم برات تنگ شده  و احسان عزیز ( code-song ) سلامتیتو از خدا خواستارم ... بردياي عزيز از لطفت ممنونم ... آري از مهربوني همتون ممنونم كه منو به عنوان دوست خودتون قبول كردين . ( ستاره )

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 15:5 توسط ستاره| |

اي كسي كه ادعاي سروري به كشورم مي كني ... تويي كه نام علي را مي بري و خود را همقدم و همراه او مي داني ... به من بگو ... آيا شده شبي را شكم گرسنه به سحر برساني تا مردم كشورت سير بخوابند ... آيا شده به ناله هاي كودك يتيمي كه آواره ي كوچه هاي بي نشان است گوش دهي ... آيا شده يك روز به آدمي كه بهر تو در بيابان گرگها رفته . پاره پاره آمده سري بزني ... ايا شده فرياد عدالت مردم را بشنوي و كمي در كارت عدالت خرج كني ... آيا شده روزي بر اساس قانون خدا حرام را به خانه ات راه ندهي ... آيا شده با دست خود اشك آدمي را كه هر روز مرگ را انتظار ميكشد پاك كني ... نه ... به خدا قسم كه نشده .. چون تو هنوز عدالت رهبري را درك نكرده اي . (ستاره )

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 12:32 توسط ستاره| |

ديشب دانه هاي بلور اشكم كوير آسمان را سيراب كرد .. آنقدر كه ستاره باران شد ... صداي سهمگين هق هقم زوزوي باد را نو نوار كرد .. كه او قهقهه را سر داد ... دل نازكم از چيدن گل عشق آزار ديد .. و خون را برگزيد ... آري ديشب من بودم و من ... و تو بودي و رقيب من . ( ستاره )

نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 13:38 توسط ستاره| |

گيسوانم را پريشان به باد سپردي و رفتي ... سازم را كه هر شب برايت مينواختم به كنج ديوار عشق انداختي و رفتي ... چشمانم را كه ثانيه ها انتظارت را مي كشيدند كور بهر نگاهت كردي و رفتي ... دل غريبم را كه از شبهاي نا اميدي به تو دل بسته بود شكستي و رفتي ... و من چه غافل از آن بودم كه ندانستم ... سالهاست نام ديگري در قلبت خانه كرده است . ( ستاره )

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 11:37 توسط ستاره| |

وقتي كه انسانها آدميت را غرق گناه كردند ... وقتي كه آسمان را بي بهانه سياه كردند ... وقتي كه صدا را در گلو خفه كردند ... وقتي كه طبيعت را رنگ دلخواه خود كردند ... وقتي كه خدا را با سكوت فراموش كردند ... وقتي كه دريا را با خاك يكي كردند ... وقتي كه هر كس را به جاي معشوق پرستيدند و آخر او را ماه كردند ... آن وقت نفهميدي چه كردند ... اما بدان ... كه آنها راه را هم بيراه كردند . ( ستاره )

نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 17:31 توسط ستاره| |

شب است ... تيغ و رگ و تنهايي و من باهم جدال ميكنيم ... تيغ از طناب دار مي ترسد و افشا مي كند مرا قاتل تو مي شمارند ... رگ از پريشان شدن خونش ناله را سر مي دهد و ميگويد من طاقت دوريش را ندارم ... تنهايي از بي وفا شدن من گريه را آغاز ميكند ... ومن فرياد را آزاد مي كنم ... مرگ را نويد ميدهم كه من  آمدم . ( ستاره )

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 18:42 توسط ستاره| |

تنهاتر از هميشه به ميان آسمان نشسته بودم ... باد با موهايم مي رقصيد ... سازم دستم را نوازش مي داد ... گل آبي عشق گريه ام را مي طلبيد ... من نشسته بودم به انتظار تو ... اما نمي دانستم ... كه دلم در سه ضلعي انتظارت روزي خواهد مرد . ( ستاره )

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 16:0 توسط ستاره| |

واژه ها را به ياري مي طلبم ولي آنها از من پريشان ترند ... گريه را فرا مي خوانم ولي او از من غمگين تر است ... ماه را به جشن ستاره ها دعوت ميكنم ولي او از من خجالت زده تر مي شود ... باران را به پايكوبي ابرها صدا مي زنم ولي بيشتر از من گريه را سر مي دهد ... و تو را به جشن دلم دعوت ميكنم ...اما افسوس ... كه دگري بيشتر از من دلبري را بلد است . ( ستاره )

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 11:37 توسط ستاره| |

غوغاي غم انگيز زندگي را در ميان قاب نقره اي دنيايم مي كشم ... غرش هاي بي پايان آسمان را رنگ وجودش مي كنم ... انوارهاي قرمز و زرد خورشيد را رنگ سكوتش مي كنم ... و شب سياه را با تمام ابهت بي پاياني اش رنگ دل آدميانش مي كنم . ( ستاره )

نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386ساعت 0:21 توسط ستاره| |

روزي اشك هايم را در شيشه ي بلوري ريختم و آن را به تو هديه دادم ... بدون آن كه بگويم چيست ... و تو به خيال آب آنرا نوشيدي ... اما نمي دانم چرا بعد فرياد زدي ... خدايا چرا از بي وفايي دلم فرياد مي كند . ( ستاره )

نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 20:23 توسط ستاره| |

سالها گذشت حتي ماه هم فرسوده شد و خورشيد كوله بارش را بست و رفت ... روز ها گذشت و ستاره ها از بودن خود احساس پشيماني كردند و ابرها از آشفتگي سر به نا كجا آباد گذاشتند ... ساعتها گذشت بادها خروشان تر از قبل شدند و باران التماس خنده را كرد ... دقيقه ها گذشت و گلها رنگ پريده تر از قبل شبنم گريه را سر دادند و پژمردند ... ثانيه ها گذشت و سنگ فرش ره عشق جا پاي عابري را به روي خود نديد ... آري همه چيز گذشت ... و اين من بودم و هستم كه هنوز انتظار وصل تو را دارم . ( ستاره )

نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 2:18 توسط ستاره| |

اي بي عدالتان .. قلبم را پاره پاره كرديد هيچ نگفتم ... صدايم را آواره ي دشت سكوت كرديد ... به پيشاني ام مهر محكوميت آزادي را زديد ... دستانم را به طناب دوزخ خود پيچيديد ...صورتم را به سيلي هاي نا آرام خود نوازش داديد ... و حالا مرا به گوشه اي از دنياي ناشناس دو رنگي تبعيد ميكنيد تا من هم همانند شما شوم ... اما افسوس كه من زاييده ي عدالتم .. سخنم آزاديست ... و آرزويم نابودي شماست . ( ستاره )

نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 2:0 توسط ستاره| |

وقتي رفتم كسي نبود كه بگويد : نرو ... كسي نبود كه با چشمان پر ز التماسش از دل غريبم خواهش ماندن كند ... كسي نبود كه يخ دستان قطب زده ام را با آتش دستانش آب كند ... كسي نبود كه بلور چشمان خسته ام را در شيشه اي جمع كند ... كسي نبود كه بر لبان ترك خورده ام ز خشكي بوسه اندكي شهد عشق را بچشاند ... كسي نبود كه بر پاهايم زنجير آهني نرفتن را ببندد ... آري .. وقتي رفتم كسي نبود كه بگويد : ستاره ي شبهايم نرو . (ستاره )

نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 11:18 توسط ستاره| |

روزي تنهايي ام را شكستم و تكه هاي آن را فروختم ... اما افسوس ... فرداي آن روز همه ي تكه ها را براي خودم آوردند چون هيچ كس ... طاقت نگهداري تنهايي مرا نداشت . ( ستاره )

نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 11:8 توسط ستاره| |

پلكاني گذاشتم تا به خدا برسم .. اما نيمه راه افتادم ... دوباره راهم را آغاز كردم .. باز افتادم ... چند بار اين كار را تكرار كردم اما افتادم ... آخر فرياد زدم و گفتم : خدا من ميخواهم به تو برسم چرا اين چنين ميكني ؟ ... خدا گفت : ميخواهم ببينم تا چه حد مرا دوست داري ؟ ... گفتم : چگونه ؟ ... گفت آنقدر تو را به زمين انداختم تا تو اعتراض كني و هر وقت تو اين چنين كردي فهميدم كه تا همان قدر مرا دوست داري ... گفتم : نه خدا اين گونه نيست ... گفت : هست ... چون اگر مرا دوست داشتي هر چه قدر هم مي افتادي باز به خاطر من و عشق من هيچ نميگفتي . ( ستاره )

نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت 19:9 توسط ستاره| |

من مي ترسم از آدمياني كه خون دوست را با آب اشتباهي گرفته اند و غذاي سفره شان تكه تكه ي تن اوست ... مي ترسم از هجوم بي عدالتي ميان دو برادر هم خون ... مي ترسم از نگاه حريصانه ي مرداني كه زنان را به چشم مال نگاه ميكنند ... مي ترسم از روزهايي كه خورشيد در آسمان ميدرخشد اما انوارش سياه و كبود است ... من مي ترسم از سكوت خدا .. از خشم او .. شايد در انتظار حادثه اي مثل شهر سدوم هستيم . ( ستاره )

نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386ساعت 20:12 توسط ستاره| |

رفتي و خاطره هاي تو نشسته تو خيالم
بي تو من اسير دست آرزوهاي محالم
ياد من نبودي اما،من به ياد تو شکستم
غير تو که دوري از من دل به هيچکسي نبستم
هم ترانه ياد من باش
بي بهانه ياد من باش
وقت بيداري مهتاب
عاشقانه ياد من باش

آبجی ستاره عزیز دیگه هیچکی جرات نمیکنه نوشته های شما رو کپی کنه

خواستم تو وبت یه شعر بزارم اگه خواستی حذفش کن!!!!!!!

از طرف آبجی همیشه به یادت           Nina kia     

آدرس ما...     " ღ •**•اشک های تنهایی عشق•**•" ღ

 

http://efshagar17.blogfa.com

 

 

نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386ساعت 15:52 توسط ستاره| |

سلام . کمکم کنین شعرامو .. احساسمو .. نجواهای شبانه ام رو ازم گرفتند و اسم خودشون رو زدند کمکم کنین . به وبلاگ saharebichare.blogfa.com برین میبینین . کمکم کنین .
نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386ساعت 12:15 توسط ستاره| |

در سحرگاه عشق با صداي بلند شكستني از خواب بيدار شدم ... از تو پرسيدم كه صداي چه بود ؟... تو گفتي : لعنت خدا بر معشوقان صداي شكستن دل عاشقي بود... فرداي آنروز دوباره با آن صدا از خواب بيدار شدم ... از تو پرسيدم كه اين دگر صداي چه بود ؟ ... اما جوابي نشنيدم و تو را در كنارم نيافتم ... پس به دنبالت گشتم تا جواب سوالم را از تو بگيرم... گشتم و آخر تورا پيدا كردم اما افسوس .. كه من تو را در آغوش دگري ديدم و آن دم فهميدم كه اين بار ... آن صدا صداي شكستن دل خودم بود . ( ستاره )

نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 13:51 توسط ستاره| |


Design By : Night Skin