نگریستن, عشق , انتظار, مرگ
در گوشه اي از تاريكي سكوتم واژه ها را مي طلبم ... از من فراري اند ... ميدوم به دنبالشان اما دگر طاقت غربت را ندارند قلمم را به دستانم حلقه مي زنم و خواهان نوشتنم اما خودش را به مردن ميزند چون دل خوني مرا صبر نمي كند كاغذ را زير پلك هاي پر از اشكم جاي مي دهم اما خودش را جمع مي كند تا كه خيس نشود من در تاريكي سكوتم به دنبال عشق مي دوم اما افسوس كه .... عشق هم با جدايي پيوند وصال بسته است . ( ستاره ) مي گريزم و به زير آسمان خدا با يادت پاهايم را آشنا به جاده مي سازم قطره هاي ريز باران را كه لبان سنگ را بوسه مي زند سرود غم ميخوانم چشمانم را به فراسوي كويي كه شن ها بر رويش سرسره بازي ميكنند ميدوزم براي باد سوزان كه با خارها ميرقصد فرياد سكوت را سر ميدهم دل غمينم را با صبر كوله بار شانه هاي خميده ام ميكنم به ميان جاده ي بي سر انجامم به ياد تو تويي كه به حرمت عاشقي ام وجودت را به وجود دگري كه هيچ گاه نبود ارزاني كردي . ( ستاره ) ميروي و غافل از آن كه بداني كه بودم ... دل به دگري ميبندي اما لحظه اي درنگ را جايز بدان و حرفهايم را بشنو به من بگو چه كسي بود كه شبهاي بي كسي ات اشك هايت را با دستان يخ زده اش مي سترد روزهاي عاشقي اش را فداي چشمانت ميكرد نواي صدايت را هميشه زيباترين آواي دنيا ميخواند چه كسي بود كه در بهت غريبي تن خسته ات آغوشش را بدون هيچ گفتني به مرحم دلت مي سپرد شيشه ي عمرش را به نفس تو مي گشود بدون ترس به جاده هاي صعب العبور عشق دل به تو بسته بود و زخمه هاي سوزناك غريبت را به جان و دل مي خريد آري اي راهي رفتن به من بگو چه كسي بود كه به قله ي بلند عشق با يادت آمد.. سقوط كرد و دم نزد بي خبر از آن كه بداني وجودش كشته شد . ( ستاره ) جايي براي ماندن نيست مي روم تا در ميان سكوت قبرها جان بسپارم گلهاي كاكتوس غريب را به ميهماني مرگم دعوت ميكنم در همهمه ي فرياد شادي عشق جان دادن خود را تجربه كنم مي روم و چشمانم را به سياهي سنگ گوركن ها مي سپارم دستانم را به دستان خدا مهر مي زنم تا وجودش آرامم كند آغوشم را به گور تاريك مرگ مي فروشم تا مرحمي بر دلم باشد و ... خاك را مي پرستم تا كه بويش مشامم را نوازش دهد
بودم و عشق را تلخ چشيدم حالا ميروم چون مرگ را شيرين ديدم . ( ستاره ) بعد تو دقيقه ها چه كندند ... تمام لحظه ها تك به تك مردند بعد تو دلم ساكت ننشست ... حافظ تاقچه ي اتاقم بي تو شكست بعد تو آسمانم ابري شد ... جاده را سنگ پوشاند ... قناري از پنجره ي به نا كجا آباد پر كشيد ... گل يخ ز رفتنت مبهوت وار رقصيد بعد تو قاصدكي به پشت پنجره نيامد بادهم خبري از تو نياورد مهتاب عشق تيره و تار شد .. خورشيد روزگارم از خجالت مرد ... و ستاره ات خموش به گوشه اي گريست آري بعد رفتن تو گل عشق پرپر شد ... عاشقي به ميان شهر دلم گم شد اما هنوز قانون عشق پا برجاست تا وقتي كه يادت با من تنهاست . ( ستاره ) در پيله ي تنهايي خود نشستم و گريه را آواي دل غمگينم ميكنم من عاشقت بودم آنقدر كه جان خود را به تيغه ي تيز عشق سپردم لبانم را آغشته به مهر سكوت خنجرهاي طعنه ي فراق زدم چشمانم را اميدوارانه به انتظار روزهاي غرق شادي وصال دوختم آري من از تو ميگويم ... تويي را كه تمام تار و پودم را به نامت خريداري كردي احساس زلالم را به نابي روزهاي دلت بستي با مداد رنگي دوست داشتنم رنگين كمان خود را رنگ كردي آه.... من از تو ميگويم و مي گريم كه نادانسته تمام وجودم را مست اميد وصال كردي وحالا بعد روزهاي رفتن پيله ي تنهايي را به من بخشيدي . ( ستاره ) من در ميان هجوم ناباوري عشق زاييده شدم نام عاشق به روي جانم گذاشتند سيرتم را به مجنون لقب دادند دستانم را قطب بي كسي خواندند آوايم را سوزناك ترين نغمه ي درد حفظ كردند نگاهم را كور بهر انتظار دانستد و ... دلم را به آواره گي روزها سپردند غافل از آن كه بدانند ... كه من هم هستم . ( ستاره ) زيباي من نگاهت را به چشمانم دوختي تا راهي براي عبور عشق باز كني دستانت را حلقه ي شانه هايم كردي و خنده هايم را مرحم زخمه هايت شمردي پاهايت را هم قدم پاي خسته ام به ميان جاده ي نا كجا آباد گذاشتي بي خبر از سوز و داد فراق گفتي كه تا ابد با من هستي مهربان من من از تو لغت عاشقي را خواندم و نوشتم به پاي وصلت سجاده ي شكر را مجنون وار پرستيدم و بهر دوريت اشك ها بر دل غريب هجر ريختم آري ... اي دنياي من ثانيه ها را به اميد با تو بودن ديوانه ميكنم . ( ستاره ) مرا آرزوي محال خطابم كردي و رفتي سايه وار بودن وجودم را بيشتر از بودنم پسنديدي و رفتي به عشقم در ميان كنج تاريك دلت خاك پاشيدي و رفتي شبهاي بي كسي ات را كه همدمت بودم را ناديده پنداشتي و رفتي دل صبورم را كه نازت را شيداوار ميخريد شكستي و رفتي تن نحيفم را كه آماج زخمه هايت بود خميدي و رفتي نام مرا در گورستان عشق پر آوازه كردي و رفتي آري ... اي مهربانم مرا آرزوي محال خطاب كردي و رفتي . ( ستاره ) من كه بودم ؟ .... حال چه شدم ؟ ندانسته عاشق شدم .... مجنون شدم من كه بودم غواصي شناور در آبهاي غرور تنهايي در هجوم غوغاي شب بي پايان نا اميدي در شلوغي بازار آرزوها تو را ديدم شدم ديوانه ي رويت كه ديوانه تر بمانم آشفته از هر سخنت كه سر به كوير انتظار بگذارم شيداتر از مجنون كه آخر از عشقت بميرم من كه بودم ... من همان گمگشته ي غريب كوچه هاي بي احساس شعله ي خشم سرد روزگار به تنم گريه هاي آسمان سياه نشسته بر چشمم تو را حس كردم شدم عاشق ز مويت كه دستم در ميانش گم بود مسافر شكسته در چشم سياهت كه زيبايي در آن غوغا ميكرد تشنه ي شهد لبت كه جام سيرابي را بنوشم من كه بودم ... من هجوم خروار سكوت در ابهت نامرادي روزگار شكسته تر از آيينه ي بخت غربت دل شكسته اي بي رنگ تر از آبشار بي رنگين كمان تو را عاشق شدم شدم عابري در انبوه مهرباني دلت بي نام و نشاني در گرماي وجود آتشينت و غريبي در بازوان محكم تر از كوهت آري تو بگو من كه بودم و حال چه شدم ؟ .... ( ستاره ) اندوه شب را به كدامين سوالم جواب گويم كه باز در بغض سكوت سايه ها گم ميشوم در گير و دار غم روزهاي رفته لمس ميشوم و در بي تو بودن حسرت ثانيه ها را ميخورم من ديوانه تر از آن بودم كه عاشق شوم اما تو را ديدم و ديوانگي را از ياد بردم با تو در كوچه سارهاي شب قدم زدم و افسوس كه نگاهت بهر من و دلت بهر دگري بود آري باز امشب جام غم را مي نوشم تا در ميان امواج خروشان رفتنت غرق شوم . ( ستاره ) ای که چشمانت چشمان غزل را بی آبرو کرده لبانت سرخی گل را از یادش برده و قامت بلندت سرو را به گریه نشانده به من بسپار عشق دلت را که من را با تو سالهاست پیوندی . ( ستاره ) دوستت دارم تا بلنداي مهتاب ... تا ژرفاي چشمك ستاره ها ... تا نابودي اقيانوسهاي آبي دوستت دارم به اندازه ي وجود شن ريزه هاي دنيا ... به تك تك برگ درختان ... به سه دنياي عشق دوستت دارم تا هر جا كه آسمان نباشد ... زمين پنهان باشد ... و آ ن جا كه خدا قدم بر ندارد آري اي نازنينم اي برتر از موهبت عشق ... تو را مي پرستم و دوستت دارم . ( ستاره )
| Design By : Night Skin |
