تبليغاتX
نگریستن, عشق , انتظار, مرگ


نگریستن, عشق , انتظار, مرگ

پيله ي تنهايي ام را مي شكافم

دست در دست تو تا خدا شدن پر مي گشايم

تو كيستي ...

كه سالها به انتظارت جاده را باراني كردم

گل هاي كاكتوس را مهرباني دادم

كلاغ را به پر گشايي سپيدش مي سپردم

خورشيد را به سخره مي گرفتم

با ماه درد دل مي كردم

و شب ها از سكوت بي كسي ام ماسه هاي دريا را مي شمردم

تو كه هستي ... نمي دانم ...

مرد البرز ... نيمه ي گمشده ي من ... معجزه ي تنهايي ام ... خداي عشقم ...

نمي دانم ...

مهم اين است هستي كه با من باشي . ( ستاره )

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 10:20 توسط ستاره| |

قلم را به دست مي گيرم

نگاهش را سوي واژه ها مي چرخاند

و شروع به بوسه زدن روي كاغذ مي كند

من در دايره ي قلم ... واژه و كاغذ محبوس شده ام

هيچ راهي نيست

هر طرف راه ميروم بن بست واژه ها

تنهايي ام بيداد مي كند

به خود مي پيچم

داد ميزنم

مست ميشوم

گنگ مي مانم

واي چه مي بينم

نوري ميدرخشد

دستي پيله تنهايي ام را ميشكافد

او همان است كه تنهايي اش آوازه جهان است

درست ميبينم ... خواب نيستم

آري ...

او همان خداست كه روزها انتظار نگاهش را مي كشيدم . ( ستاره )

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 0:12 توسط ستاره| |

ديشب از گريه هاي سركشم آسمان باراني شد

ناله هاي سوزش وارم باد را به صدا واداشت

شكستن قلب كوچكم ابر را به غرش جنباند

آري تو رفتي و بي وفايي در عشقمان نويد پيدا كرد

و امشب ميان پايكوبي وصالت بهر دگري ستاره مي ميرد . ( ستاره )

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 22:53 توسط ستاره| |

من مرده ام

بالاي گور خود مي ايستم

چه مي بينم ميان كفن پوش سپيدي خوابيده ام آرام و بي صدا

قاتل جان خود بودم

كنار مزارم مي نشينم ... دست روي صورتم ميكشم... براي خود گريه ميكنم ...

كسي نيست ... ياد زنده بودن آزارم مي دهد

ياد روزي كه تنهايي ام را فروختم اما فردا دوباره پيش خودم بود

ياد قلب شكسته ام را كه از زير پاي عشق جمع مي كردم و دستانم غرق به خون مي شد

ياد پاهايم كه هر شب دلداري اش ميدادم از درد بي رهرويي

و ياد روزي كه به قله ي بلند عاشقي رفتم اما معشوقم مرا به ته دره هل داد

گريه ام پاياني ندارد

دوباره خود را نگاه ميكنم

آري من مرده ام ....

شادتر از ديروز زنده بودنم كه بالي براي پرواز نداشتم

جسمم را تنها ميگذارم و پرواز ميكنم . ( ستاره‌)

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 22:27 توسط ستاره| |

باورم نمي شد

در ميان بهت سكوت عاشقي اش به من بگويد شبهاي بي ستاره هم زيباست

بي خبر از آن كه باور كند دل من در خلوت آبي ام شكستن را مزه مزه كرد

باورم نمي شد

در اوج اميد عشقش خاطر مرا مدفون زير آوار نفرت كند

و بگويد آرزوهايم را زير قدم هايت جا گذاشتي

باورم نمي شد

در ديوا نگي شعرهايش

دوست داشتن را همراه هميشگي خيانت بداند

آري ... هرگز باورم نمي شد كه بگويد

شبهاي بي ستاره هم زيباست

هر چه باشد سياهي يكرنگ است و يك رنگي هميشه زيباست . ( ستاره‌)

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 11:8 توسط ستاره| |

تابش خورشيد تنم را تازيانه مي زند

بال هاي آبي ابر مرا به كجا مي برند

باد سوسويش را نثار چهره ي غم گرفته ام مي كند

و در آخر ... مرا از آسمان به زمين تبعيد مي كنند

به روي زمين روزگار عاشقي را لمس كردم

روز اول عشق را شناختم ... روز دوم با او زندگي كردم ... روز سوم دلم را ربود ... روز چهارم غرورم را به پايش باختم ... روز پنجم آگاه ز دوست داشتنم شد ... روز ششم مرا ديوانه تر ديد ... و روز هفتم مرا از خود راند

ستاره ي تبعيدي بودم

كوير آسمان مرا نطلبيد زمين هم پاي همراهي را نداشت ...

منگ بودم ... ديوانه شدم ... پا به گورستان عشق گذاشتم

هيچ كس نبود ... سرد بود و سكوت ... من بودم و من ...

زانوانم خميد ... گريه شروع شد و تنهايي ام بيشتر خود آرايي كرد

ندانستم چه شد ...

دستم را به تيغ مرگ سپردم

فقط خون بود و من ... من بودم و خون

لحظه هاي آخر بود .. نفس را آزاد كشيدم ... به ياد هفت روز عشق خنده بر لب زدم ...

نگاهم اميد آخرش را سوي آسمان ... سوي زمين برد اما هيچ ....

من از عاشقي زير تيغ مرگ جان سپردم . ( ستاره )

نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 12:35 توسط ستاره| |

به روي آينه مي ايستم ... چه مي بينم

دختري زيبا .. مغرور وار .. گيسوانش شكسته در باد

اما .. تنش خميده .. دلش شكسته .. روزگارش غريب

چه مي بينم ستاره ام

ستاره اي كه کسی باورش نكرد در بهت بي پايان تاريكي شب

پاسخ مهرباني چشمكش را هيچ كس نثار خسته بودنش نداد

شعاع سپيد دستانش را كسي ياراي ياري نداشت

حتي عاشقي از كوچه هاي غريب دلش عبور را نشانه نكرد

چشمانم با اشك بازي مي كند

دوباره خود را مي بينم و هيچ نمي بينم

جز ستاره اي كه  شبها هم تن به خاموشي مي سپارد . ( ستاره )

نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 12:8 توسط ستاره| |

من كيستم

ستاره ي تاريكي در دل روشن آسمان

كوه بي غروري در برابر غرور وار بودن كوه هاي عشق

باد سردي كه از سوزشش همه گريزانند

من كيستم

گل كوچكي كه جز له شدن در زير باران كاري ندارد

سنگ صبوري كه آماج لگدهاي پاهاي ناشناسيست

من كيستم

خود نميدانم

اما شايد ... من همان فراري تنهاي عالمم به جرم دوست داشتن . ( ستاره )

نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 11:52 توسط ستاره| |

بر روي گور تكه هاي شكسته ي قلبم زانو مي زنم

گريه بي بهانه آغاز مي شود

سوزش غريب بي عشقي دلم را به آه وا مي دارد

دستانم از تكه ي شكسته ام خون را به ميان مي كشد

گيسوانم پريشانتر از قبل با باد پايكوبي ميكنند

و شانه هايم بر سرم داد مي زنند كه خسته شدم از كوله بار غم

نميدانم ... من كه بودم مگر ...

ستاره اي تنها در آسمان پر ستاره ي خدا

كه هر كس تنهايي ام را ديد گريزان تر از قبل راهي رفتن شد . ( ستاره )

نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 10:56 توسط ستاره| |

شب است وسوسه ی مرگ گلویم را می فشاراند

چهار دیواری آبی ام بودنم را سرکوب می کند

پنجره فریاد گریه را سر می دهد که بمیر

آینه از دیدنم پا به فرار میگذارد

کاکتوس مجنونم خارهایش را نمایان تر نشان می دهد

باد می وزد و زوزه اش خاطره ی مرگ را زنده نگاه میدارد

آری

شب و است و وسوسه ی مرگ مرا میمیراند . ( ستاره )

نوشته شده در جمعه چهارم آبان 1386ساعت 0:44 توسط ستاره| |


Design By : Night Skin