نگریستن, عشق , انتظار, مرگ
با ور نمي كردم كه مرا در سكوت ديوارهاي آبي تنها بگذاري در موج كوبنده ي زخم عاشقي به رهايي بسپاري بلور شيشه اي عمرم را با فرياد هايت خرد كني كلبه ي لب دريا را با تبر نفرت دلت به ويراني بياندازي دل كوچكم را در عبور لحظه ها به بازي زمان بفروشي ومرا در صعود كوه عشق به دره ي ناكجا آباد تبعيد كني آري باور نميكردم اما اكنون ... باید باور کنم ... چون دوريت ثانيه به ثانيه خاموشي را به ستاره هديه مي كند . ( ستاره ) از آن زمان كه رفته اي ثانيه ها مي گذرد اما ياد تو هرگز آري من در حصار آبي اتاقمان خط هاي انتظار را مي كشم به ياد ماسه وار بودنمان ماسه هاي دريا را تك به تك مي شمارم با نشان گرمي دستت به روي دستم كاكتوس هايمان را نوازش ميكنم بر بال كلاغ ها نامه ي دلم تنگ است را نشان مي گذارم من و تو ما بوديم گريه هاي خدا را لمس كرديم پيوند قيامت عشق را بستيم و بر ديوانه بودن جدايي خنده زديم تو رفته اي مي دانم خواهي آمد چون ... من و تو ما بوديم . ( ستاره ) لعنت بر تو اي آسمان سياه كه مرا در خود جاي دادي لعنت بر تو درياي آبي كه ماسه وار بودنم را غرق نكردي لعنت بر تو اي عشق كه بر من زنجير ديوانه گي زدي لعنت بر تو اي معشوقم كه ادعاي استواري البرز را داشتي و لعنت بر خودم كه صداقتم را حرام دروغ هايت كردم باور نمي كنم مني كه نفرين را آوازه ي دوزخ ميشمردم... حالا آشناي زبانم سازم آري من خود نفرين شده ي روزگارم پس مي گويم لعنت بر تو معشوق ترسويم . ( ستاره ) بشنو مرد رشته كوه هاي البرز صداي تكه تكه هاي قلب دختر تاريك شب را به زير پايت ببين دست هاي زخمي ام را از تاوان بي گناهي عشق و بگو به چه جرمي مرا نفرين رفتن كردي من كه شب هاي سپيد را آرزويت كردم خدايم را با تمام وجود به تو بخشيدم من كه ديوانه ات بودم صداقت را مدرك خود داشتم حالا بگو به چه جرمي بايد بر سر گور خود بنشينم ... گريه را سر دهم ... يادت را فراموش كنم باشد ... باشد ... با حرف هايت خنجر مزن بر دلم فريادت را نثارم مكن به خدا مي روم اما نه به سوي جاده هاي خوشبختی من به ميان گور ... به زير خرمن ها خاك ... با سنگيني غمم ... با قلب شكسته ام ... بدون فراموشي ات ميروم تا بميرم . ( ستاره ) من ... ستاره ... ناپاك تر از روزگار مي شوم دستانم را قطع بهر گرفتن تنهايي تنهايان مي كنم چشمانم را به كوري مي سپارم و نور اميد را به سخره مي گيرم پاهايم را به بي راهه هاي نابودي مي سپارم دلم را گور صدا مي زنم تا مدفن پاكي شود آري اي راهي رفتن اينك ستاره مي ميرد و جاي آن سياهي خود را نمايان مي كند چون ستاره هيچ گاه مهم نبود . ( ستاره ) سكانس اول تو مي آيي و دلم را غرق شادي مي كني بر گيسوانم بوسه ي عشق را مي افشاني لبانت را جز دوست داشتن من تكان نمي دهي و من ديوانه وار به شوق وصلت انتظار مي كشم سكانس دوم من عاشقت مي شوم نگاهت را مي پرستم مجنون وار غرورم را به پايت خرد مي كنم مبهوت وار و نامت را در قلبم مي نويسم سكانس سوم تو دانستي كه تو را مي پرستم بي اختيار سرد شدي از بودنم دستانم را تشبيه به يخي گل يخ مي كني و دلم را جز يك اتاق تاريك قرمز نمي بيني سكانس چهارم تو ميروي بي آن كه نگاهم كني من اشكهايم را در تنگ بلور عشق نثار راهت مي كنم از تو التماس مي كنم بمان و تو خنده را سر مي دهي و مي گويي بمانم ؟ وقاصدك ها ذدر عزاي دلم پايكوبي مي كنند سكانس پنجم تو رفته اي و من در حصار آبي تنهايي ام شادي را گم مي كنم قلبم شكسته تر از درخت تبر خورده اي مي بينم واژه ها گنگ تر از قبل از من فرار مي كنند آري تو رفته اي و من هر روز بيشتر از ديروز زير شكنجه ي بي وفايي جان مي سپارم . ( ستاره ) تو را در سكوت سايه ها گم مي كنم در هوهوي آتش برگ درختان جان مي سپارم و در مرداب نيلگون عشق غرق مي شوم با ورم نمي شد آن قدر دوريت جانم را بگيرد لرزش دستانم آبروي دل را ببرد و چشمانم بعد انتظارت سوي ديدن نداشته باشد تو رفته اي ... دلت را مرحم كني گفته اي خواهي آمد اما من چه ؟ تكه هاي شكسته ام را چه كسي جمع كند بر گريه هاي هر شبم چه دليلي آورم و واژه هاي پاره ام را را چگونه به زبان كشانم تو رفته اي ... مي آيي ... من آنروز را انتظار مي كشم اما مي ترسم بيايي و جز يك ستاره ي خاموش نبيني . (ستاره )
| Design By : Night Skin |

