نگریستن, عشق , انتظار, مرگ
ببین ... جیرجیرک شبهایت چگونه بال و پرش شکست که مرد چشمان زیبایش که شهره ی شهر بود کور بهر گریه ز رفتنت شد و ساز شکسته اش به میان کنج دیوار خزید آه ... مجرم دل شکسته ام ... نرو ... مرا ببین ... چه کرده ام ... چه گفته ام ... حال که عاشق شده ام می روی ... پس من چه ... باشد ... برو ... اما لحظه ای درنگ ... نیم نگاهی به رویم و گوش به حرف هایم که ستاره ات را ببین ... چگونه در اوج عاشقی اش ... گور قلبش را حفر می کند ... بی آرزویی اش را به دوش می کشد ... و مرگ را به جان می خرد . ( ستاره ) نام عاشق به روی جانم گذاشتند سیرتم را به مجنون لقب دادند دستانم را قطب بی کسی خواندند آوایم را سوزناک ترین نغمه ی درد حفظ کردند نگاهم را کور بهر انتظار دانستند و دلم را به آواره گی روزها سپردند غافل از آن که بدانند ... من هم هستم . ( ستاره)
| Design By : Night Skin |

