تبليغاتX
نگریستن, عشق , انتظار, مرگ


نگریستن, عشق , انتظار, مرگ

روزها می گذرد

و من هم چنان دیوانه تر از دیروز با هق هق خالی از تر شدن نفس را به یاری می طلبم

تا در انتهای جاده ی مرگ به سوی خوشبختی بی پایان در بهت خاموشی فرو روم

و در صدای بی صدای سکوت آبی کویر کاکتوس ها را به پرپایی جشن خاموشی دعوت کنم

آری روزها می گذرد ...

و ثانیه ها عقب تر از دقیقه ها لحظه ها را به سر می کوبد ...

تا من ستاره در نابودی آرزوها تن به فریاد مرگ بسپارم ... (ستاره )

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 23:22 توسط ستاره| |

سحرگاه با صدای گریه ی خود بیدار شدم ....

فریاد زدم ...

خدا ... مرا تنها مگذار در سکوت آبی خود ...

فریاد زدم ... جوابم نداد ..

و خوابیدم ...

در خواب دیدم ...

تمام لحظات خدا مرا صدا میزد ...

و صدای من پژواک صدای او بود . ( ستاره )

نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 13:44 توسط ستاره| |


Design By : Night Skin