تبليغاتX
نگریستن, عشق , انتظار, مرگ


نگریستن, عشق , انتظار, مرگ

من خورشید را دیدم

بر روی ماه قدم زدم ...

و با ستاره صحبت کردم ...

سراغت را گرفتم ...

چیزی نگفتند ..

پس همه جا را گشتم ...

همه جا را رفتم ...

آخر جستجو بیهوده بود ...

چون خدای من ...

خانه ات در قلب من بود ... ( ستاره)

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 23:54 توسط ستاره| |

خدایا ...

آدمیان اینجا مرده اند ...

زمین بوی مرگ می دهد ...

و عشق از ترس پنهان شده است ...

دگر بس است ... بیدار شو ..

من هستم ... نگاهم کن ...

زنده ام ... نفس می کشم ...

آری من منتظرم ...

منتظر قطعه ی گمشده ام ...

همانی که در آن سوی مرزهای عاشقی انتظار مرا می کشد ...

پس خدایا بیدار شو ...

من و او هنوز زنده ایم . ( ستاره )

نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 23:18 توسط ستاره| |


Design By : Night Skin