نگریستن, عشق , انتظار, مرگ
ببین ... جیرجیرک شبهایت چگونه بال و پرش شکست که مرد چشمان زیبایش که شهره ی شهر بود کور بهر گریه ز رفتنت شد و ساز شکسته اش به میان کنج دیوار خزید آه ... مجرم دل شکسته ام ... نرو ... مرا ببین ... چه کرده ام ... چه گفته ام ... حال که عاشق شده ام می روی ... پس من چه ... باشد ... برو ... اما لحظه ای درنگ ... نیم نگاهی به رویم و گوش به حرف هایم که ستاره ات را ببین ... چگونه در اوج عاشقی اش ... گور قلبش را حفر می کند ... بی آرزویی اش را به دوش می کشد ... و مرگ را به جان می خرد . ( ستاره )
مجرم قلب پاره پاره ام به کجا چنین دوان
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت
11:57 توسط ستاره| |
| Design By : Night Skin |

