نگریستن, عشق , انتظار, مرگ
من آواره ام ... کاکتوسم به دست ... کلاغم به روی دوش ... تکه های شکسته ی ماسیده به خنجر حرف های مردم پاپوش ... نمی دانم ... به کجا روم ... در این گستره ی سیاهی شب ... وای ... جایم کجاست ... راستی نامم چه بود ... نیم خنده ای دوباره لبم را نوازش کرد و میان دل غوغا شد ... که آخر من ستاره ام ... پس چرا جایم به آسمان نیست ... وای باز گریه چشمانم را بوسه زد ... چه شد ... پایم ناخود آگاه به چاله افتاد ... به زمین خوردم ... نای بلند شدن نیست ... همان جا می مانم ... و تنم با گور هماغوش می شود . ( ستاره )
نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت
19:28 توسط ستاره| |
| Design By : Night Skin |

