نگریستن, عشق , انتظار, مرگ
روزگار بایست ... به تو امر می کنم بایست ... ناله هایت بس ... عشوه آراییت بیهوده ... تو مرده ای... دهانت بوی مرگ می دهد ... ماه از تو فراریست ... و بیابان از ترس شکنجه ی تو خود را مرده می نامد .... آری ... روزگار بایست ... آدمیانت حیوان پرست شده اند ... عشق خود را از یاد برده است ... هوس می خندد ... عاشقی می گرید ... قلب می خراشد ... کاکتوس می میرد ... ثانیه سرکوب می شود .. کلاغ تازیانه می بیند ... ماهی سکوت میکند ... و من .. من ستاره ... در وجود بی وجودی ات امر می کنم ... روزگار بایست ... خدا هنوز زنده است . ( ستاره )
نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387ساعت
13:4 توسط ستاره| |
| Design By : Night Skin |

