تبليغاتX
نگریستن, عشق , انتظار, مرگ -


نگریستن, عشق , انتظار, مرگ

لحظه ی درنگ نیست

باید سکوت کرد و رفت

در این وادی آدم پرستان خدا خموش خوابیده ...

باید رفت ...

صدای آشنا به گوشم راه نمی یابد ...

دستی گیسوانم را نمی نوازد ...

سازم خود را به مردن زده است ...

و اشکهایم فراری تر از پریشانی لقب بیابان به خود داده ...

و من ... و من ...

گم شده ای در هجوم وادی وحشت ...

میروم ...

میروم ...

تا با خستگی کوله بار پر از گلایه خدا را بیدارکنم . ( ستاره )

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 12:51 توسط ستاره| |


Design By : Night Skin