نگریستن, عشق , انتظار, مرگ
( تقدیم به پیشگاه آقای کرمعلی ... مرشد فقرای سلسله ی نعمت اللهی گنابادی ) بی خوابی با من بازی می کند ... واژه ها غوغا می کنند ... و قلم در اوج شهرتش با کاغذ پیوند می خورد ... امشب بی خوابم از نام تو ... می نویسم در این وادی بت پرستان بهر تو ... از دوری تو من شب ها با کویر سخن گفتم ... ماه را به گریه نشاندم ... باد را آشفته ساختم .... من مشت گلی دست خدا بودم ... به تعبیر عشق مرده ای از تو جدا بودم ... نمی دانم ... ناگه تو را دیدم ... شدم آشفته تر از قبل ... مست تر از جام شراب ... دیوانه تر از رقص آتش ... و واصل شدم ... در اوج وصل ... تو بودی ... خدا بود ... او با تو سخن می گفت ... آه ... هشیار شدم ... تو را دیدم نورانی تر از قبل ... وای بر من ... چه دیدم ... چه شنیدم ... تو شده بودی محرم راز خدا ... آه ... باز وای بر من ... آخر ای آقای من ... واژه ها رفتند ز دست ... و ستاره در ره عشقت عاشقی اش را به تصویر بست ... ( ستاره )
| Design By : Night Skin |

