تبليغاتX
نگریستن, عشق , انتظار, مرگ -


نگریستن, عشق , انتظار, مرگ

اکنون ...

بی خبر از ماندن و رفتن ...

دگر سهمی برایم نیست ... اما می ایستم ...

سهمم خدا ... تو ... نه ...

باز عصیان تو ...

اکنون ..

چه می گویم ...

کسی گفت : حرفهای رویایی ... افکار پوچ ...

این است ؟  ... نمیدانم ... اما ...

رویا نیستم ... پوچ گرا نبودم ...

من خودم بودم ... همین و بس ...

اکنون ... باز اکنون ...

من ...

جاده ی بی منتها ...

خدا انتظارم می کشد ...

اما خیال تو ماندن را رقم میزند ...

چه کنم ...

سکوت ؟ ... فریاد ؟ ... ناله ؟ ... همه ؟ ...

اما اکنون ...

در غروب نفرت انگیز کوه ها دست در دست خدا ...

یاد تو رفتنی را به باد می سپارم . ( ستاره )

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 23:53 توسط ستاره| |


Design By : Night Skin