نگریستن, عشق , انتظار, مرگ
هیچ کس نیست ... سرما و سکوت چند قدمی می روم بدون نگاهی به پشت سر چه شنیدم ... گفتی نروم ... می خندم و بر می گردم ... اما افسوس ... حتی خیال تو هم از من فرار می کند باز رویا بود گفتن نرو ستاره ی تو می روم و اشک پیرهن سپیدم را رنگ آبی می زند قلبم از جا می کند و تکه هایش را نشان خود روی زمین می گذارم دستانم همدیگر را در آغوش می گیرند نا جای خالی دستانت پر شود و گیسوانم را با هوهوی باد آشفته می سازم که غریبی بوسه هایت را نکند آری ... من میروم تا در گور تاریک شب خاک شوم و هنوز حسرت گفتن تو را به دوش می کشم که بگویی ... ستاره ی شب هایم نرو . ( ستاره )
راه رفتنم را آغاز کرده ام
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت
0:37 توسط ستاره| |
| Design By : Night Skin |

